آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

مصدوم

یکشنبه 9 بهمن ماه سال 1390 1:09 PM نویسنده: بهار موضوع: روزمرگی نظرات: 0 نظر چاپ
شما یک دختر خانوم کاملا کاری میباشی که همیشه در همه حال به مامان خود توی کارهای خونه کمک میکنه! یه شب میاین ظرف بشورید، ازقضا مهمون هم دارید، در حال شستن بشقاب پلوخوری بودید که یهو بشقاب توی دستتون به طور ناگهانی میشکنه! باز هم به طور ناگهانی انگشت وسط شما رو نشونه میگیره و حین پایین اومدنش، توی کف دستتون، نزدیک به انتهای انگشت شصتتون رو قلوه کن میکنه و از دستتون رها میشه توی سینک!!! شما نمیدونی انگشتت رو بگیری یا کف دستت رو، یهو خاله ات میاد کمکت و انگشتت رو میگیره که خون نیاد، شما هم به کف دستتون میرسید! بعد از غش و ضعف، فکر میکنید خونش بند اومده و انگشت شصت دست مقابلتون رو از روی کف دست مصدوم شده، برمیدارید! خون قلوپ قلوپ بیرون میزنه! شما با دیدن خون گریه میکنید! همه میگن پوستش آویزونه و پیشنهاد میدن پوستش رو بچسبونید که شما سخت پافشاری میکنید و مانع این کار میشید، چون قبلا خاطره ی خوبی از این حرکت نداشتید! خلاصه نتیجه بر این میشه که یکی فدا کاری کنه و در میان سیل خون، پوست آویزون شده رو با ناخنگیر بگیره! باز خاله اتون این شهامت رو میکنه ولی بعدش آب قند لازم میشه! بعد از چند دقیقه به این نتیجه میرسند که با گاز و باند ببندند چون این خون، بند اومدنی نیست! خدا اون روز رو نیاره که شما زخمی اینچنین داشته باشید و بخوان با بتادین ضد عفونی کنن براتون! حالا تا دیروزش سرم داشتین ولی در یک عملیات قوانین مورفی ای، هیچ اثری ازش نیست! خلاصه جیغ و سوزش دست رو تحمل میکنید تا دست مصدوم باند پیچی شه و تا اینجا قضیه ختم بخیر شه!!! اشتباه نکنید! این پایان ماجرا نیست! دو روز بعد که دیگه همه تشخیص دادن خونش بند اومده و گاز و باند باید عوض شه، تازه شروع ماجرای تازه ایه! وقتی باند باز میشه خوبه و هیچ دردی حس نمیشه! ولی وقتی میاین گاز رو بردارین، میبینین ای دل غافل، گاز چسبیده به محل زخم! مجبور میشین دوباره درد و سوزش بتادین رو تحمل کنید تا گاز به اصطلاح خیس بخوره و کنده شه، ولی زهی خیال باطل! چنان بافت های گاز استریل به گوشت و پوست شما چسبیده که گویا جزئی از دست شماست! تنها راه ممکن اینه که دست مورد نظر به مدت یک ساعت در آب و بتادین بمونه تا کم کم گاز از روی زخم جدا شه! بعد از یک ساعت فهمیدیم که این کار از پایه بی اساس بوده! از اونجایی که شما دختر شجاعی هستین، تصمیم کبری میگیرید که درد و سوزش رو تحمل کنید و خودتون آروم آروم گاز رو از روی زخم بکنید! بعد از نیم ساعت هوار کشیدن و گریه کردن، گاز مورد نظر از روی زخم جدا میشه و این باعث خونریزی دوباره میشه! ولی شما دیگه به هیچ وجه حاضر نیستید با گاز و باند ببندینش! چسب زخم سایز بزرگ رو برمیدارید، کلی کرم ویتامین آ د روی پنسش میزنید و سپس روی زخم میچسبونید! ولی فرداش متوجه میشید که این کار هم بی فایده بوده و باز چسبیده به زخم! این روند ادامه داره تا اینکه دیروز یه لایه پوست تشکیل شده و مانع از چسبیدن چسب به گوشت کف دستتون میشه، و این نشونه ی خوبیه برای خوب شدن زخم!

پی نوشت: این بود انشای من در باره ی مصدوم شدنم!
پی نوشت بعد: امروز و فردا من بزرگتره خونه امون هستم! پدر شوهر خاله ام فوت کرده و والدینم مجبور شدن در مراسم ختم حاضر شن! اونم در همدان!
پی نوشت بعد بعد: مرجان دیروز زنگ زد و گفت هفته ی دیگه مولودی دارن به مناسبت تموم شدن درسش و خلاصه خانوادگی دعوتمون کرد!

سالمم

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 11:42 PM نویسنده: بهار موضوع: روزمرگی نظرات: 1 نظر چاپ
هفته پیش که راننده ی مامان و مامان بزرگ بودم واسه رفتن به دکتر خونواندگیمون، یهو به سرم زد خودمم یه چکاب بشم، این شد که منم رفتم و به دکتر گفتم هر چی آزمایشه برام بنویسه و انجام دادم. امروز جواب آزمایش رو بردم پیشش، مشکلی خاصی نداشتم، فقط کمبود ویتامین د داشتم که خودمم به دکتر گفتم هر سه هفته آمپولش رو میزنم، با این حال چهارتا آمپول دیگه برام نوشت با یه مشکل کوچیک دیگه که اینجا نمیشه گفت! تازه چربی خونم نزدیک خطر بود منتها نزدیکه عدد پایینی نه بالایی!

پی نوشت: دارم یه وبلاگ دیگه راه میندازم که باید چند تا مطالب اینجا رو توش کپی کنم! لازمم میشه

درهم

سه شنبه 20 دی ماه سال 1390 01:13 AM نویسنده: بهار موضوع: روزمرگی نظرات: 1 نظر چاپ
با خواهری رفتیم عکس های منتخب رو دادیم، اونا هم در کمال آرامش گفتن دو ماه دیگه بیاین واسه گرفتن عکس و تازه انتخاب میکس فیلم، نه خود فیلم!!!
من نمیدونم اونجا چه کار میکنن! خوششون میاد مردم رو اذیت کنن بقرعان
حالا از اینا بگذریم امروز بعد از ماه ها جمع زنونه ای شدیم و رفتیم خونه ی مادری و کلی خوش بودیم با خودمون، کلی غیبت فامیلا رو کردیم با دختر عمه های مامان! کلی خندیدیم.
واسه آخر هفته یعنی پنجشنبه و جمعه و شنبه برنامه ریختیم بریم شمال، دقیقا این طرح رو دیشب توی فرحزاد دادیم، بمناسبت تولد بابا رفته بودیم بیرون، بعد تصمیم گرفتیم آخر هفته بریم ببینیم پرتقال های حیاط خونه امون خونی شدن یا نه!
دیروز بعد از سه هفته سارا بالاخره بهم زنگ زد، کلی خوشحال شدم، اونم دقیقا وقتی که سوگند تازه خوابیده بود. از خستگی صداش درنمیومد، میگفت از من به شما نصیحت، فقط وقتی حوصله و اعصاب داشتین بچه دار شین! مثل اینکه توی این مدت خیلی اذیت شده طفلی

عسک

شنبه 17 دی ماه سال 1390 01:13 AM نویسنده: بهار موضوع: روزمرگی نظرات: 3 نظر چاپ
بالاخره بعد از دو ماه و اندی دیروز زنگ زدن به خواهری که بیا عکسات آماده اس، از بین این شصت و شش تا، هر چند تا که میخوای انتخاب کن و سایز بگو تا چاپ کنیم، بعد بریم واسه منتاژ فیلم! حالا خوبه محرم و صفر بوده و اینا بی کار بودن که اینقد طولش دادن وگرنه سال دیگه آماده بود. ما هم از دیروز تا همین نیم ساعت پیش، همه ی عکس ها رو البته سایز کوچیکشو، گذاشتیم جلومون و هر کدوم یه سری رو انتخاب کردیم، تا اینکه با سی و شش تا سرو ته قضیه هم اومد. حالا فردا بریم ببینیم کی بهمون میدن!نه تا عکس هم همراهان هستن که بحثشون جداس.
به نظر من قیمت هاش یه کم گرونه ولی دیگه چاره ای نیس. بیست تاش رو که توی قرارداد نوشته بودن به عنوان هدیه( ارواح عمه اشون) ولی گفت اون بیست تا رو صد تومن حساب کنید و نیمی از هزینه رو بیارید فردا! حالا خوبه ششصد تومن گرفتن تا الان!


پی نوشت: امروز داداشی باشگاه بود، خواهری و دامادمون اینا هم بیرون، بابا هم شمال بود، من و مامان واسه خودمون رفتیم خیابون گردی و نهار رو هم بیرون زدیم و برگشتیم، کلی خوش بودیم با هم

گذر ایام

یکشنبه 11 دی ماه سال 1390 11:14 AM نویسنده: بهار موضوع: روزمرگی نظرات: 2 نظر چاپ
امروز ندا باعث شد من بعد از هفته ها اینجا رو باز کنم
وقتی اینجا رو باز کردم، حس کردم چقدر حرف دارم که اینجا بزنم!
روزهای خوبی دارم! درسته کار خاصی نمیکنم، ولی راضی ام و این از همه چی مهمتره! امسال دو تا شال گردن واسه خودم بافتم و یه روسری سه گوش یا همون اشارپ، اگه شد عکساشونو میزارم، گلدون هام بعد از یه سهل انگاری سرما خوردن، یعنی آفتاب بود، من گذاشتمشون توی حیاط، بعد نگار مریض شد و رفتیم خونه ی خاله ام، تا شب موندن بیرون و سرما زده شدن، کم کم مردن؛ یکیشون سه تا گوجه داشت! عوضش فیتونیا سرحاله هنوز.
بیست و پنجم آذر دختر کوچولوی سارا بدنیا اومد، نمیدونی چه حس خوبیه، دیدن بچه ای که مادرش دوستته، با سارا اولین ها رو تجربه کردیم، هم اولین نفری بود که بعد از پیش دانشگاهی ازدواج کرد و هم اولینی که بچه دار شد، وقتی بچه اش رو دیدم تا شب برای مامان داشتم توصیفش میکردم، زود هم دلم براش تنگ شد.
دامادمون هم تقریبا هفته ای یک یا دو دفعه میاد و میره، خدا رو شکر تونستم باهاش ارتباط خوب برقرار کنم، من یه مدلی ام که وقتی از یکی خوشم نیاد، تا آخر نمیتونم تحملش کنم، ولی با دامادمون اینا این اتفاق نیوفتاد!
تقریبا هر روز با مامان بیرونم، کلا شدم دختر خانواده، دیگه در طول روز لپ تاپ روشن نمیکنم تا هی نخوام سرم اون تو باشه، شب ها موقع خواب یکی دو ساعتی روشن میکنم و کارهای همیشگی رو انجام میدم، البته بیشتر اوقات جیتاک موبایلم رو روشن میکنم!
توی این مدت هم گودر نابود شد، پلاس خوبه ها، ولی گودر یه چیز دیگه ای بود، چقدر دوستای جدید گودری پیدا کرده بودم.

خلاصه که این بود انشای من، الان دیگه باس از روی تخت پا شم و روز رو شروع کنم.