همه چیز رو میتونستم پیش بینی کنم غیر از مرگ یوسف رو
یوسفی که برای من مثل بت بود، اسم یوسف برای من مقدسه وخیلی جالب بود تقارن این دو؛ یعنی تقدس دوباره یوسف برای من و اینکه قهرمان کتابی که تازه شروع کردم به خوندن هم اسمش یوسف باشهطفلی زری! اگه جای اون بودم مطمئنم زنده نمی موندم!
دیشب وقتی با چشم های پر از اشک ساعت رو نگاه کردم فکر کنم ساعت3:15 بود، یعنی ساعت پایان من!
نتونستم بخوابم! تا سپیده صبح صفحه هایی رو که دوست داشتم دوباره خوندم!
بعد از نماز صبح چشمام رو بستم و تا ساعت 12 ظهر فقط خواب کتابی رو که خوندم می دیدم!
از وقتی هم که بیدار شدم نه حوصله کسی رو دارم نه حوصله چیزی رو!
اگه این بلا سر یوسف من میومد، من چه کار میکردم؟ زنده میموندم ؟ یا با دیدن جنازش می مردم؟!
ای داد بیداد ... تسلیت می گم!
بیا بیشتر توضیح بده که چی شده!؟
یوسف چه نسبتی باهات داشت!؟
:(
اگه کتاب سو وشون رو خونده بودی می فهمیدی من چی نوشتم!