چند روزه دلم گرفته، حسه آدمی رو دارم که رو دست خورده!یعنی واقعا رو دست خوردم؟از کی؟ از چی؟ کی ؟ کجا؟نکنه دارم خل میشم خودم خبر ندارم؟!
اونجوری نگا نکن دارم جدی حرف میزنم! من حسم بهم دروغ نمیگه! حتما یه خبرایی هست
زودتر بیا خودتو لو بده قبل از اینکه خودم مچتو بگیرم(این الان مخاطبش کی بود به نظرت؟
) خوب چه کار کنم حس بدی نسبت به همه پیدا کردم، فکر میکنم آخرش از پشت خنجر بخورم(یاد فیلم زخم خنجر رفیق افتادم)
_وا دختر، چی داری میگی؟ معلومه چت شده؟
_اگه میدونستم چم شده که این چرت و پرت ها رو نمی نوشتم
_عاشق شدی؟
_اَه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه، تا میام یه چیزی بگم همه میگن عاشق شدی؟ بابا من یه بار یه همچین غلطی رو کردم و دیگه حاضر نیستم این غلط رو تکرار کنم، البته بهتره بگم یه بار گول خورده ام
_باورم نمیشه یعنی توام؟
_ بله! منم
_تعریف کن ببینم چطوری گول خوردی؟
_میشه گیر ندی؟ نمی خوام یاد اون روزا بیوفتم
_باشه، نگو ولی من بالاخره ته توشو در میارم
_بی مزه، به جای اینکه الان بگی من چه کار کنم ، خاطرات چند سال پیش رو میاری وسط!
_خوب برای اینکه منم واقعا نمی دونم چه مرگت شده؟
_یعنی هیچ کس نیست به من بگه وقتی آدم یه همچین حسی رو پیدا میکنه باید چه کار کنه؟
_نمی دونم والا
_
پی نوشت: نمی خواد زیاد حرف های بالا رو جدی بگیرید(حالا اگه خواستید یه ذره رو جدی بگیرید)
اول از همه از پارسی باکس شکایت کنم!
محسن(داوری) مگه نگفتی این ارسال پست در آینده کار میکنه؟؟؟ پس چرا این یکی کار نکرد؟من چهار شنبه پستمو نوشتم و با اعتماد کامل برای ارسال به آینده تاییدش کردم و این چند روزه به خیال اینکه این پست الان تو صفحه وبلاگمه واسه خودم صاف صاف رفتم و اومدم ولی بعد از چند روز که به اینترنت دسترسی پیدا کردم دیدم هیچ پستی ارسال نشده؟؟؟ فک کنم به قول محسن(رضوانی) باید یقه امیر خان رو بگیرم؟ آهـــــــــــــــــــــــــــــای داداش کجایی؟ این بود نتیجه اعتماد؟؟؟؟؟؟
حالا بریم سر این چند روز
جای همتون خالی کاشان خیلی خوش گذشت ، اول رفتیم ابیانه خیلی جای با حالی بود مخصوصا با اون لباس های جالبشون، شلوار مردونه هاشم که دیگه نگو، خیلی جالب بود همه خونه ها قرمز بود، یواشکی از بانوانشون عکس گرفتم ، با اینکه نوشته بود پیگرد قانونی داره، حالا هر کی میخواد بره منو لو بده(اگه جرات داره)
، بعدشم رفتیم نیاسر و گلاب گیری، جاهای دیدنیه شهر کاشان رو سالهای پیش رفتم ولی ابیانه نرفته بودم، تو اتوبوس هم کلی بهمون خوش گذشت، من که از اول تا آخرش وسط بودم و حرکات موزون انجام میدادم
برام آهنگ تولد رضایا اینا رو گذاشتن و کلی شباش هم (حدود50 هزار تومن) جمع کردم،
همه فهمیدن تولدمه، وقتی میرقصیدم آقای راننده دید کافی نداشت، همون موقع جاشو با کمک راننده عوض کرد تا بهتر ببینه
دو تا اتوبوس بودیم از طرف باشگاه مامان اینا رفتیم ، اتفاقا یکی از اتوبوس ها مال خط تهران گرمسار بود که باز هم اتفاقا جمعه باهاش رفتم گرمسار ، کمک راننده منو شناخت و گفت: تو همونی بودی که همش وسط بودی؟؟ من: کـــــــــــــــــی؟ مــــــــــــــــن؟نــــــــــــــه، من فقط تولدم بودم
بعد سرشو تکون داد وخندید، موقع پیاده شدن هم آقای راننده منو شناخت و سلام گرمی باهام کرد که نگو
تو این چند روزه کلی هدیه های قشنگ گرفتم و کلی هدیه های قشنگ تو راهه بچه های محل کارم که حسابی شرمنده کردن من رو مخصوصا رویا ،ندا، مهدیه و سمیرا
چهارشنبه ای که بچه ها شیرینی میخوردن و تبریک میگفتن
خانم الف : ایشالا 120 ساله بشی
من: خیلی ممنون ولی زیاده
آقای و: ایشالا 100 ساله بشید
ندا: ایشالا 80 سالگیت
آقای ن: ایشالا 70سالگه بشید
ندا: خوب دیگه بسته دیگه نمی خواد به آرزوهات برسی...
فک کنم سال دیگه تولدم نباشم
دیروزم مینا و مریم تو گرمسار برام تولد گرفتن و بهم هدیه دادن، پنجشنبه هم حمیده اومده بود خونمون که نبودم و قراره خودم فردا برم هدیه امو بگیرم(پرو هم خودتونید،باهاش کار هم دارم، یه گندی بالا آورده که باید برم جمش کنم)
شانس من پنجشنبه موبایلم شبکه نداشت (فقط من نبودم خیلیا اینجوری بودن) خیلی از بچه ها مسیج فرستادن که به دستم نرسید،از همشون ممنون، از همه دوستانی هم که بهم زنگ زدن ممنون، از همه دوستانی که برام کامنت گذاشتن و به یادم بودن خیلی خیلی ممنون مخصوصا بچه های پارسی باکسی
خلاصه از همه دوستانی که تولدم رو تبریک گفتم بی نهایت ممنون
کلی اتفاقات خوب تو این هفته افتاد و باز قراره بیوفته
اولیش اینکه هوس کرده بودم برم خربد، حالا هر خریدی، همین که چند ساعت بری دنبال چیزی که میخوای خودش کلی لذت بخشه، و این امر تحقق پیدا کرد با خرید گوشی،
بابا گفت گوشیتو بده به من تو برو برای خودت یکی بخر(چون گوشیش از دستش افتاده بود و نابود شده بود) منم از خدا خواسته سریع این کارو کردم تا پشیمون نشده
،گوشیه خودم سونی اریکسون w200 بود، کلی باهاش خاطره های خوب داشتم، گوشیه w880 مد نظرم بود که بعد از کلی گشتن (به خاطر رنگش)به آرزوم رسیدم،
خدایی خیلی خوشگله هم سبکه هم باریکه، مشکی و آجری رنگه، اینم مشخصاتش تو سایت جی اس ام ، بعد از اینکه خریدم با کمال پرویی پیشنهاد دادم این کادوی تولدم باشه و در کمال نا باوری خانواده هم قبول کردن و ما کلی هیجانزده تر شدیم
دومین اتفاق خوبی که افتاد این بود که ما رنو(سپندII) با وفا رو فروختیمو یه پراید مشکی مدل 84 خریدیم، در حال حاضر رفته تعمیر گاه برای سرویس ولی فک کنم ماشینه توپی باشه،ماشینه رضامونه(پسر عمه گرامیم که آذر عروسیش بود)خیلی دلم میخواد باهاش چرخی بزنم(منظورم تو جاده تهران گرمساره)
امروز با بچه ها قرار گذاشتیم رفتیم نمایشگاه کتاب، مسخره کردن مردمو، تو نمایشگاه بین المللی اگرچه مسیرش دور بود ولی همه چیر نظم داشت و سر جای خودش بود، اینجا(مصلی) باید کلی تو راهروها میچرخیدی تا کتابی رو که میخوای پیدا کنی، من که اصلا غر نزدم(چیه؟ چرا اینجوری نگام میکنی)عینهو بچه های خوب دست بچه ها رو(رویا، ندا، مهدیه) رو گرفتم و هر جا اینا رفتن منم رفتم
تنها کتابی که من خریدم پیشگویی های نستراداموس بود که گرفتم،
رفتم جلوی غرفه با هیجان گفتم: خانم این کامله؟
فروشنده: بله ولی فک کنم در حد فهم تو نیست، پیشنهاد میکنم این یکی رو بر داری خیلی شیرین تره!
من:
فروشنده: خودت میدونی ولی مفاهیمش سنگینه تازه این هزار و هشتصد تومنه ولی این یکی پنج تومنه
من: (خر شدم بلا نسبت) باشه همین خلاصه شده رو میبرم
وقتی رفتم پیش بچه ها رای منو زدن و بهم دلداری دادن که تو خیلی هم میفهمی ،منم سریع برگشتمو اون کامله رو خریدم
کتاب پیامک های دکتر شریعتی هم خریدم که خیلی جمله های جالبی داره
داشتیم توی راهرو ها میگشتیم این مهدیه گفت: آخ جون فرقه نمی دونم چی چی نقره ای! از اونجایی که غرفه آرایی قشنگی داشت منم با هاش رفتم ، نمی دونم چی شد که من افتادم جلوی مهدیه ، و یه دفعه ازدهام جمعیت شد و احساس له شدن و..... بهم دست داد، یه آن برگشتم دنبال مهدیه دیدم مهدیه نیست، بماند چه بلایی سرم اومداومدم دیدم دارن دنبال من میگردن، منم هر چی از دهنم در اومد به مهدیه گفتم
آخه جایز نیست تشریح کنم وقایع اتفاقیه رو
ولی خدایی نمایشگاه بین المللی یه چیز دیگه بود
فردا هم قراره صبح با ندا و سمیرا بریم امامزاده صالح، شب هم کلی مهمون داریم، پنجشنبه یعنی تولدم میخوایم بریم کاشان، تو برنامه نیاسر و ابیانه حالا نمی دونم اینجا ها رو میریم با نه
خسته شدم اینقد نوشتم
sms نوشت:عشق یک فریب بزرگ است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها(دکتر شریعتی)