عمه کوچیکه خونمون بود.
هلیا دخترش دوسالشه، یه جورایی رفتارش دو گانه بود، یه لحظه میرقصید و چند دقیقه بعد قرآن میخوند!
بارها سر این موضوع یعنی رفتار هلیا با عمه کوچیکه دعوا کردم، اینبار هم بهش گفتم اگه این بچه درست تربیت نشه تقصیر توه!
اونم با هزار تا دلیل مسخره خواست توجیحم کنه که من قانع نشدم.
به خاطر چشم و هم چشمی رفت دانشگاه، اونم زمانی که بچه فقط شش ماه داشت! مجبور بود هلیا رو یا بزاره خونه مامان بزرگم یا خونه مادر شوهرش. خانواده شوهرشم که همه آخوندن و به شدت مذهبی؛ همینا باعث شد بچه این رفتار رو داشته باشه! وقتی هلیا میاد خونه مامان بزرگم محیا دختر عموم بهش رقص یاد میده و وقتی میره خونه مادر باباش بهش قرآن و احکام یاد میدن!
ایندفعه طوری که بهش بر نخوره گفتم:
من: اگه بچه دار بشم حتی اگه دکترا هم قبول شم حاضر نیستم بچه رو بسپارم دست خدا و خودم برم دنبال علاقمندیهام!
عمه کوچیکه: وا! خوب پس خودت چی؟ من که میگم خودمم مهمم!
من: حتی اگه عاشق کارم هم باشم حاضر نیستم به خاطر من، بچه ام سختی بکشه!
عمه کوچیکه: وا مگه تو کار میکنی؟
من: هوم! نه، مثلا گفتم!
عمه کوچیکه: ولی من اینجوری فک نمی کنم و فکر تو هم قبول ندارم
من: ولی من همینجوری فکر میکنم و همینجوری فکر خواهم کرد!
عمه کوچیکه: من که نتونستم تو رو قانع کنم ، الهی یه شوهری گیرت بیاد که مخالف نظر تو رو داشته باشه
من: لال بشی الهی!
عمه کوچیکه: حقته
من که نتونستم آدمش کنم ولی امیدوارم که یه روزی سرش به سنگ بخوره! یه روزی که دیر نشده باشه!
پی نوشت: تصمیمم قطعیه! من وقتی مادر بشم تا بچه ام نره دبیرستان حاضرم دور درس و کار رو به خاطرش خط بکشم!
پی نوشت بعد: عمه کوچیکه با اینکه دخترش دو سالشه فقط دو سال از من بزرگتره ، به خاطره همین تو سر و کله همدیگه هم میزنیم