بهار را در چشم تو دیدم...
آنگاه که باران شیشه ی دلم را شست!
اینم یه بازی وبلاگی که تو وبلاگ سعید دیدم و دوست داشتم انجامش بدم، بازی از این قراره که با چند تا کلمه شعر بگی فرقی هم نمی کنه چه نوع شعری باشه. هر کی دوست داشت این شعر رو با کلمه های بهار،چشم و شیشه انجام بده
بعد از دیدن فیلم خز جشنواره بازم از رو نمی ریم و قراره فیلم پا برهنه در بهشت رو هم ببینیم
چند تا همکار جدید داریم ،همکار که نه کارآموزن، هر جفتشونم بچه ان،یکی شون 66 یکیشون 68 ،کلی ذوق مرگن از اینکه تو جایی کار میکنن که هشتاد درصدشون دخترن، به خاطره بچه بودنشون کاری بهشون نداشتیم و هر چی می گفتن بهشون میخندیدم ولی الان همچین پسر خاله شدن که بیا و ببین، به خاطر همینم تصمیم گرفتیم حالشونو بگیریم
smsنوشت: باز بوی بهار نارنج مستم میکند... به حقیقت که بهشت روی زمین است اردیبهشت!(امروز روز اول اردیبهشته و به عقیده من اردیبهشت قلبه بهاره)
اعتراف نوشت: یه چیزی بگم؟! این شعره که اول پستم نوشتم در واقع بازیه وبلاگی بود و باید خودم مینوشتما، من ننوشتم، دادم ندا نوشت، خوب شما بودین این کارو نمی کردین؟ تا وقتی یه کارشناس ادبیات که خودش یه پا شاعر تشریف داره کنارتونه، خودتون که هیچ مهارتی ندارید می نوشتید؟! اس ام اس نوشتم بازم از کارهای سرکار ندا خانم بود(قربونت برم)
پی نوشت: مشکلمو که پست قبل در موردش نوشتم یادتونه؟ اگه خدا بخواد اون طور که من فکر میکردم نبوده و حل شد!(خدا رو شکر)
پی نوشت بعد: یک سال پیش تو همچین روزی یعنی اول اردیبهشت من شاغل شدم