پنجشنبه سه جا باید برم، کلی سرم شلوغه
اول باید بریم خونه سمیه اینا چون از مکه اومده، دوم باید میرفتیم خونه الهه اینا(نهار دعوت بودیم ولی الان کنسل شد)، سوم با بچه های دانشگاه قرار گذاشتیم که بریم گلاب دره آخرشم فکر کنم بشینم خونه کار های عقب افتاده ام رو انجام بدم
یه اتفاق بد هم افتاده، پریروز تقویمم رو تو اوتوبوس جا گذاشتمآخره تقویم هم دفتر تلفن بود
کلی شماره داشتم، بعضی از تلفن ها رو دیگه نمی تونم طرفش رو پیدا کنم،کلی از تلفن ها رو یواشکی کش رفتم
کلی اطلاعات محرمانه داشتم
تاریخ تولد دوستامو توش داشتم، تاریخ کلاس ها مو توش داشتم، تاریخ امتحاناتم رو توش داشتم و....که همه رو دوباره باید در بیارم
امروز رفتم تو مبدا ایستگاه ولی اونجا چیزی نیاوردن، بعد از ظهر هم میرم مقصد ایستگاه، شاید به اونجا داده باشن
فکر نمی کنم دیگه آدم های بیکار پیدا بشن که بخوان مزاحم تلفنی بشن،با این حال به همه سپردم که من دفترچه ام رو گم کردم
شعر نوشت:ساعت به وقت عشق یک لحظه مانده است/ساعت هزار سال در این لحظه مانده است
smsنوشت: لره می خواسته بره خواستگاری به خانواده اش میگه اگه خانواده دختره زرزر کردن هیچ کس حق گوه خوردن نداره جز آقام(با عرض پوزش از اینکه یه ذره بی ادب بود
)
سلام
وبلاگ شما را دیدم خیلی خوب بود خوشحال میشم که اجازه بدین ویبلاگ شما را در وبلاگ خودم لینک کنم.اگه شما هم همین کار رو کنید خوشحال میشم.