_دختر فوق العاده ایه! بهش میگیم نمک فرفر! ولی از اون روز تا حالا یه ذره هم نمک نریخت! به خاطر همین چیزاست که از سیاست متنفرم! آدم های سیاسی هیچ حرمتی برای مسائل غیر سیاسی قائل نمیشن!
اصلا من یکی دیگه هیچ وقت در مورد سیاست نمینویسم!
چرا برای عقاید سیاسی هم ارزش قائل نمیشیم! چرا به کسی که عقایدی مخالف عقاید ما داره حمله میکنیم؟ اینجوری که چیزی از پیش نمیره!
_داداشی توی مسابقات فوتسال مقام اول رو آوردن، بهشون کارت هدیه دادن، به هر کدومشون هشتاد تومن، هنوز بهشون نداده براش نقشه کشید و دیشب رفت یه گوشی ان نود و هشت خرید! اومده خونه میگه این گوشی رو با پول عرق جبین ریختن خودم خریدم!!! (معمولا اون وسائلی که با پولای خودت میخری یه جور دیگه ای دوسشون داری، مثل همین پینکی! تنها وسیله ایه که با پولای خودم خریدم!)
_به دکتر میگم از صبح سرگیجه دارم، میگه تو دور اتاق میچرخی یا اتاق دور تو میچرخه! اول فکر کردم شوخی میکنه، ولی اون کاملا جدی بود و گفت هر کدوم علل متفاوتی دارن؛ بعد که کلی سوالای مزخرف رو جواب دادم میگه به خاطر بی خوابی دیشب و مدام کتاب خوندنته! میگه امروز استراحت کن و کتاب خوندن رو بیخیال شو!!!(منم حرفت رو گوش میدم )
_وقتی اس ام اس میزنی که پیش منی، دلم میخواد هر چی فحشه بهت بدم، ولی حیف که نمیتونم! به خاطر خودت میگم، وقتی اینجوری میگی دلم هزار راه میره تا اس ام اس بعدی رو بزنی! نتونستم پیش خودم نگه دارم و به سارا قضیه رو گفتم! بالاخره یکی باید غیر از من این قضیه رو بدونه یا نه!!!
ـ دلم برای اون پسره خیلی سوخت، میگفت چهار ماهه رفتم سر کار و دو ماهه رفتم خواستگاریه ساناز. میگفت خودمم موندم ساناز بیچاره به چه امیدی به من بله گفت! میگفت بابای ساناز گفته تابستون دست دخترم رو بگیر و برو سر خونه زندگیت! گفت با کدوم پول براش عروسی بگیرم! با کدوم پس انداز برم خونه اجازه کنم؟!!! میگفت هر چی تو این چهار ماه حقوق گرفتم، برای قرض و قوله های این چند وقته رفته! یه آهی کشید و گفت کاش درس نمیخوندم و از اول میرفتم سر کار تا الان یه حداقل پس اندازی داشته باشم! (ببین چقدر اوضاعش وحشناکه که یه همچین آهی کشید! کاش منم میتونستم بهش بگم کنار این همه مشکل، بدون خدایه بزرگی داره که هیچ وقت بنده هاش رو رها نمیکنه)
_ از در و دیوار هدیه میرسه! این کیف رو مریم بهم داد! مهم این عکسه که محتویات داخله کیفه(تازه یه پروانه اشم دارم از این مدل)
_از فردا امتحانام شروع میشه تا پنج بهمن! نمیدونم چرا اینقد زود شروع شد این ترم! فردا و پس فردا امتحان دارم، سرگیجه بدی هم گرفتم! خدا به دادم برسه! کاش میشد یکی رو استخدام کرد و بره جام امتحان بده!
پی نوشت: خدا رو شکر به خاطر بارون های این چند روزه!
پی نوشت بعد: کاش الان 6 بهمن ماه بود! (فک کنم این جمله کلیشه ای باشه برای وبلاگم که قبل از همه امتحانام نوشتم)
پی نوشت بعد بعد: 2010 هم بی صدا اومد! اینقد سر و صدا زیاد بود که صدای پاپانوئل رو نشنیدیم!(بیچاره اقلیت های مذهبی )
پی نوشت بعد بعد بعد: بهش میگم دعا کن امتحانام رو خوب بدم، میگه شرط داره!!! دعای قبولی امتحانام رو خریدم به قیمت گزاف
smsنوشت: معبودا!
مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم
آرامشم را بر هم نریزد
اگه اتاق دور سرت بگرده، تو سرگیجه داری، اما اگه سر تو دور اتاق بگرده، اون وقت احتمالا سر اتاق داره گیج میره. اطلاعات پزشکی نداری همینه دیگه

فکر کنم باید منتظر یه وحید شمسایی دیگه باشیم
۶ بهمن هم میرسه. از پس همه امتحاناتتم بر میای!
خیلی ممنون از اطلاعات جامع پزشکیت واقعا
رشته ی اصلیش بشکتباله، تفریحی میره فوتسال
امیدوارم کردیا :)
پس یه احسان حدادیه دیگه تو راهه؟
ای همچین :)