میشینم و از دور نگاش میکنم! به امید اینکه شاید توی اون شلوغی من رو ببینه.
درسته خیلی شلوغه ولی ما برای دیدن هم احتیاجی به چشم ظاهر نداریم!
.
.
.
هنوز نشستم و نگاش میکنم. نمیدونم چقدر گذشته! هر وقت نگاش میکنم، زمان رو گم میکنم!
یهو میاد سمتم. ضربان قلبم میره بالا؛ هر قدمی که بهم نزدیک تر میشه ضربان قلبم تندتر میشه! توی ذهنم یکی از افکارم بلند میگه: یعنی اونم ضربان قلبش داره میره بالااااااااا؟؟؟!!!! اون یکی میگه: یعنی توی این همه آدم پیدات کرد؟ و یکی دیگه میگه: دیدی حق با من بود!!!
بهم نزدیک و نزدیک تر میشه تا اینکه... تا اینکه خیلی راحت از کنارم میگذره، بدون اینکه من رو ببینه!!!
حالا خودم هیچی! ضربان قلبم رو بگو!!! اون همه افکاری که بلند بلند توی ذهنم داد میزدن رو بگو!!
دوباره زانوهام رو بغل میکنم و غرق افکارم میشم، تا اینکه بالاخره یه روزی دوباره بتونم از دور تماشات کنم و ...
پی نوشت: حالا اگه گذاشتن آدم دو کلوم درس بخونه!!! (والا)
پی نوشت بعد: وقتی شب امتحان بشینی دکلمه های اون شاعر رو گوش بدی همین میشه دیگه!!!
اینها رو تو کتاب خوندی یا تو فیلم دیدی؟
مگه فرقی هم میکنه؟!!!
مهم اینه که منم میتونم مثل بعضی از شاعرا بنویسم :)
بلاگ قشنگی داری به منم سر بزن بهارجان