بعد از مدت ها امروز اومد و دو سه ساعتی با هم حرف زدیم! یاد آخرین باری که دو تایی با هم خلوت کردیم افتادم! یاد نصیحت هایی که بهش کردم. خدا رو شکر که همه چی بخیر گذشت.
یه چیز خیلی جالب کشف کردم امروز! اینا پنج شش ساله با هم دوستن، ولی این پسره تا امروز حتی یک بار هم کادو نخریده! تولده حمیده دو روز بعد از ولنتاین یا همون روز سپندارمذگانه، ولی توی این چند سال ، به هر بهانه ای، این یک هفته رو باهاش قهر میکنه و همه چیز رو بهم میزنه! بعد دو روز بعد از تولد حمیده، دوباره سر و کله اش پیدا میشه!!! یعنی الان هر چی میگردم در فرهنگ لغاتم تا کلمه ای مناسب برای این پسره پیدا کنم، پیدا نمیشه! هر چی هم بهش میگم بیخیالش شو! میگه نه! میگم لا اقل رابطه ات رو کمتر کن! میگه نه! میگن لا اقل دیگه باهاش شمال و مسافرت نرو! میگه نه! دیگه شما شاهد چقد نصیحتش کردم، گوش نمیده! ما دخترا همین جوری هستیم دیگه! خدایی ام ناراحت باشیم، با یه حرف کوچولو خام میشیم!!! چی بگم والا!
پی نوشت: در لحظه های عمرم محاسبه نمیشوند، ثانیه هایی که در یادم هستی!
پی نوشت بعد: همینجوری محض تنوع ( ست ، رعد )
اضافه نوشت: "بعضی" از تافی های المان اینقد خوشرنگند که دلت نمیاد بخوریشون
خودتم با حمیده خانم جمع زدی؟
موجود جالیه این pf حمیده خانم، یه سر بفرستش پیش نسرین واسه مطالعات روانشناسانه
کجاش جالبه!!!!
من خودم بلد درسش بدم! هنوز اونقد وخیم نیست که بخواد بره ژیش نسرین
D: