بهش زنگ زدم، میگم من الان توی یکی از بهارستان هام، بین اختیاریه و نوبنیاد؛ چطوری برم دولت؟ بعد از کلی خوش و بش و این حرفا آدرس میده و من دوباره راهم رو پیدا میکنم. چند دقیقه بعد اس ام اس میزنه میگه بهش بگو خوبیت نداره آدم رفیقشو ول کنه وسط خیابون عروسه داریم!!!
پی نوشت: رفیق هم رفیق های قدیم!
پی نوشت بعد: قلعه ی حیوانات رو خوندم، یکی از اون کتاب هایی بود که نمونه ی علنیش رو میشه دید! دوسش داشتم
اعتراف می کنم از پاراگراف اول هیچی دستگیرم نشد
دوم دبیرستان که بودم قلعه حیوانات رو خوندم، واسه دونه دونه شخصیتهاش میشه نمونه پیدا کرد.
خوب نیست آدم از همه چی سر در بیاره
منم الان چون عقلم به دوم دبیرستان میرسه این کتاب رو خوندم! همین کتاب ها رو خوندی که الان این شدی دیگه
ای خدا این قلعه ی حیوانات را آباد بگردان
الهی آمین