عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

ثمره

صبح وقتی آفتاب افتاد توی صورتم و خواب از سرم پرید، باز هم کسالت و کرختی سراغم اومد، پیش خودم گفتم یه روز کسالت بار دیگه شروع شد! گوشی رو چک کردم، ساعت هفت دکتر اس ام اس زده و من تازه خوابیده بودم! درگیر فکر کردن به اس ام اس بودم و عوض کردن لباس ها... مثل عادت این یه هفته، رفتم و به گلدونم آب دادم، چشمام هنوز تار میدید، ولی داشتم با آب پاش، تمام سطح خاک رو خیس میکردم، متوجه دو تا برگ سبز ریز شدم، اولش فکر کردم علفه، بعد که دقت کردم دیدم نه! سطح خاک پر شده از این جوونه ها! یه سریشون سبز شده و یه سری شون هنوز سرشون رو به پایینه! لذت و شادی که از دیدنشون وجودم رو گرفت غیر قابل توصیفه! یاد حرف مامان بزرگ افتادم که میگفت دستت خوبه برای گل و گیاه! خواستم به دکتر خبر بدم از شوقم. رفتم بالا و با شوق و ذوق برای مامان تعریف کردن! کلا هر چی ناراحتی و غم و غصه داشتم یادم رفت! با هیجان خاصی بیست دقیقه دوچرخه زدم بدون اینکه زانوم اذیت کنه! هیچ اثری هم از سر درد چند روزه نیست! انگار نه انگار پریشب تا صبح دستمال به سر بودم و آه و ناله میکردم! به خاطر این روحیه ی خوبی که امروز دارم، رفتم برای خودم یه کیف خریدم! روی کیفم یه جای مخصوص داره برای آویزون کردن جینگیل ها! اول کلید هام رو از روی جاکلیدیم بر داشتم و جاکیلیدیم رو که چند تا گربه ی ملوسن رو بهش آویزون کردم، بعد اون آویز موبایل ولنتاینی که دو قسمت بود و یه قسمتش دست منه و اون یکی دیگه دست دوست پسرمه( فکر کنم دسته مهدیه باشه، یادم نمیاد اون روز تقسیم بی اف و جی اف ها کی به کی شد)  رو بهش زدم! الان کلی سر خوش و خوچحال میباشم!


پی نوشت: این خیلی خوبه که با این سرگرمی های الکی میتونم سر خوش شم!

پی نوشت بعد: خب من هر سال دو سه نفر رو داشتم که روز معلم رو بهشون تبریک بگم؛ ولی نمیدونم چرا امروز هیچ کس رو پیدا نکردم! به هر حال روزشون مبارک

پی نوشت بعد بعد: نمی دونم چرا هیچ اقدامی برای بر طرف کردن مشکل گوشیم نمیکنم! انگار نه انگار که یک طرفه شده و یک هفته زمان میبره برای درست شدنش! شایدم مشکله دیگه ای داشته باشه خب

نظرات 1 + ارسال نظر
سعید یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:33 ب.ظ http://narkand.blogspot.com

به قول اون آیتمی که شر کرده بودی: «شاید هر روز، یک روز خوب نباشه، اما همیشه یه چیز خوب تو هر روز هست»

من امروزم رو با این وعده به خودم شروع کردم که حتماً یه اتفاق خوب می‌افته و افتاد: بارون اومد، اومدم نیم ساعت زیر بارون نشستم.

ایده ی خوبیه
پس من به انتظار اتفاق خوبه امروز میشینم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد