از وقتی میخوام به طور جدی به این قضیه ی کار فکر کنم، اینقدر درگیری ذهنی برام پیش اومد که حتی نتونستم نیم ساعت بشینم و فرم استخدام رو بالا پایین کنم!
مامان میگه من با این محیط کارش مشکل دارم! خودمم همینطور. ساعت کارشم یه جوریه و مهم تر اینکه دو هفته ی دیگه شروع میشه و خبری از مرخصی واسه امتحانات پایان ترم نیست! امروز آخرین مهلت ارسال فرمه و من هیچ کاری نکردم و کلا بی خیال این قضیه شدم!
پنجشنبه که داشتم از یونی بر میگشتم، ظل گرما، حدود ساعت سه بود و جاده مثل همیشه نسبتا خلوت بود، بماند رفتنی یه ماشین باحال با آدمای باحال تا خود دانشگاه اسکورتمون کردن ، ولی قضیه ی برگشتنش وحشتناک بود! نرسیده به ایوانکی، یه پراید سفید که جلوی ماشین ما بود، اذیت میکرد و نمیزاشت من ازش سبقت بگیرم! ترسناکی ماجرا این جا بود که سرنشینای ماشین دو تا زن بودن با یه مرد! دختره که عقب نشسته بود هی ما دو تا رو نگاه میکرد و میخندید! پسره راننده بود که مطمئنم مشکل داشت! سایبون توری که معمولا شیشه ی عقب میزنن رو به شیشه ی جلو چسبونده بود و پنچره ی خودش رو با دستمال لنگی پوشونده بود! مدام بر میگشت و قهقه میزد! نمی دونم چطوری جلوش رو میدید! ولی حدود یک ربعی نزاشت من از پشتش تکون بخورم! راننده که خل وضع بود هیچ، سرنشیناشم مشکل داشتن! تا حالا توی رانندگی اینجوری نترسیده بودم! حالا من ترسیدم بروز نمیدم! مریم که بطری آب دستش بود و مدام بلند بلند صلوات میفرستاد و آب میخورد! وضعیت وحشتناکی بود که نزدیک پلیس راه خلاص شدیم!
دیروز هم که سال عموم بودم و میخواستیم بریم بهشت زهرا، منم حالم خراب! با این حال رهسپار خونه ی مادر بزرگ شدیم! من تا چشمم به درخت توتشون افتاد چهار پایه ی گوشه ی حیاط رو برداشتم و رفتم توت خوردن(حالا من چقد اهل خوردن اینجور چیزام انگار)! همون موقع باد شدید گرفت و نزدیک بود منو باد ببره! بابایی اومده میگه مگه تو اونی نبوده که تا الان داشتی آه و ناله میکردی!!! دیدن طبیعت وحشی خودش حال آدم رو میاره سرجاش!
فاطیما یه دختر مهربون و دوست داشتنیه! توی گودر با هم آشنا شدیم! دوم دبیرستان و عاشق کتاب! یه وبلاگ هم داره که مادر و برادرش هم میان براش نظر میدن، حالا واسه چی معرفیش کردم! میخواستم اینو بگم! امروز که داشتم جیمیلام رو چک میکردم یه ایمیل تبریک برام فرستاده بود! با یه آهنگ شنیدنی به عنوان هدیه! هنوز وقت نکردم به گودر سر بزنم و رسما ازش تشکر کنم!(نمیدونم چرا دلم خواست اینجا هم اینو بگم) همیشه خدا رو شکر میکنم که دوستای خوبی دارم! خیلی خوب! همشون مثل برگ گل میمونن، چه اینترنتی چه عینی! با اینکه دوستای اینترنتیم رو ندیدم ولی هیچ وقت محبتشون رو از من دریغ نکردن
پی نوشت: فکر کنم خیلی قاطی پاتی نوشتم، و این دقیقا نشون دهنده ی ذهن قاطی پاتی خودمه!
پی نوشت بعد: ریحونام شدن دو سه سانتی! میخوام کاملا بلند شن و بعد عکسشون رو بزارم
کجایی شب تولدت دختر؟ تولدت مبارک.
بخصوص فاطیما که با آق پیام مخالفه
انشالله یه کار بهتر یه جای بهتر.
خدا عموتون رو رحمت کنه.
فاطیما و گلکو هر دوشون خیلی خوبن
همینجام خب
ایشالا
خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه
فاطیما بچه اس، مهم منم که موافقم :D
ای تماشاییترین مخلوق در رویِ زمین ، آسمانی میشویم، وقتی نگاهَت میکنیم...
تولدت مبارکـــــ...
مرسی مسیح جان