وقتی چادر نماز سفید با گل های ریز قرمز ِ مامان بزرگ رو سرم کردم، عمو کوچیکه گفت واییی عین فرشته ها شدی، عمو بزرگه هم تایید کرد و گفت مبینا هم وقتی چادر نماز سرش میکنه، عین فرشته های کوچولو میشه، در سالهای جوانی هم آقا مری یه دفعه بهم گفت، وقتی با اون چادر سفید توی خونه امون داشتی نماز میخوندی، از پشت پنجره داشتم نگات میکردم و گریه میکردم، البته اون خیلی احساساتی بود، توی کتاب کافه پیانو، وقتی کافی من زنی رو میخواست توصیف کنه میگفت از اون زن هایی که وقتی چادر نماز سرشون میکنن دوست داری بشینی و ساعت ها تماشاش کنی!!! نمیدونم چه سریه ولی فکر کنم ماها وقتی چادر نماز سرمون میکنیم، واسه خودمون یه پا قدیسه میشیم، هر چند قدیسه هستیم!
پی نوشت: من تازه فهمیدیم مامانم توی قرمه سبزی رب میریزه!!!
به منم گفتن از اینا. چادر نماز به هر دختری میاد
:) اوهوم
من بدون چادر نماز هم شبیه فرشتههام

گفتی قرمه سبزی و کردی کبابم
شما هنوز زوده قرمه سبزی بپزی، فعلاً کتلت و کوکو و اینجور چیزها رو یاد بگیر تا به اونجاها برسی
همون اسمایلی سبزه D:
میدونم دبت برای قرمه سبزی مامانت تنگ شده ها
شما فکر کن من کتلت و کوکوم در حد بیسته! باید برم تو خط خورشت و اینا
بیست از صد؟
:|