توی اتاق نشستم و با کتاب ها و جزوه هام ور میرم، همینطور بی اراده به اون خرس کوچیک و قهوه ای که روی کف پای راستش یه قلب کوک خورده و از بالای تخت آویزونه نگاه میکنم و میگم راستی مریم یادم باشه امروز بهت زنگ بزنم و ماجرای مینا، رو برات تعریف کنم، بی اختیار نگاهم میره پیش اون خرس دامن پوش که جا کلیدیمه و کنار میزه، و لبخند میزنم! خودم از کاری که کرده بودم تعجب کردم، اون خرس قهوه ای رو مریم بهم داده بود و اون جا کلیدی رو مینا! بار اولم نبود، بارها شده که به هدیه ای که یه فرد خاص بهم داده بود نگاه کنم و با فرد خاص حرف بزنم! اما! امان از روزی که بارها بخوای با کسی حرف بزنی ولی هیچ هدیه و یادگاری ای ازش نداشته باشی...
پی نوشت: من به داداشی، حسان هیچی توی جیب لباسات نیست؟ میخوام بندازمش توی ماشین ها! داداشی به من، نه! هر چی بوده درش آوردم. یک ساعت بعد، من جلوی ماشین لباس شویی بودم و مشغول خالی کردن لباس ها توی سبد، آخرین لباسی رو که درآوردم یه شئ سیاه توی ماشین توجه ام رو جلب کرد! حدس میزنی چی باشه؟ یه در بود، در فلش(کول دیسک) داداشی بود! بی درنگ دنبال بقیه ی این پازل گشتم، توی یه لنگه ی جوراب بابا، بدنه ی فلش رو پیدا کردم و از لای یه پیرهن محتوای داخلش یا همون حافظه ی اصلی رو ... ، هنوز جرات نکردم بهش بگم؛ گزاشتم خشک شه، هر چند که خشک بود، ولی نمیدونم بعدش کار میکنه یا نه! نتیجه اینکه هیچ وقت به حرف داداشتون اعتماد نکنید
پی نوشت بعد: شک ندارم که این روزها یه چیزیش شده!
اضافه نوشت: این گوش فیل ها رو هم الان درست کردم
چه جالب بهار. منم همیشه به یادگاری های اون افارد نگا می کنم ُ و باهاشون حرف می زنم. بهار اون حس رو هم بدجوری می فهمم ..

گاهی آرزو می کنم از بعضی ها یادگاری داشتم
واو !
فلش؟
من اگه بودم بهت رحم نمی کردم بهار !
من تمام زندگیم تو فلش مه !
گوش فیل؟ نخوردم تا حالا
خدا رو شکر یکی رو عین خودم پیدا کردم
فاطیما باید به عرضت برسونم که این فلش دیگه کار نمیکنه،هنوزم بهش نگفتما، داره دنبالش میگرده
دفعه ی بعد که اومدی اینورا حتما بخور و حالش و ببر
شاید بشه تو مراکز بازیابی، اطلاعاتش رو بازیابی کرد.
نمیدونم چیزی توش بوده یا نه، فعلا که وقتی به پینکی وصل میکنم نمیشناسدش و چراغشم روشن نمیشه!!!
این حمیده کارش به سنگسار نکشه خیلی شانس اورده است.خدارو شکر تو از این خورده شوشه ها نداری.
سنگسار؟؟؟ مگه ذهن رو سنگسار کنن!
همچین میگه خورده شیشه نداری که انگار بیست ساله منو میشناسی