میدونی امروز چه روزیه؟ نمیدونی دیگه! امروز روزیه که من و م، پاساج به پاساج دنبال لف تاف میگشتیم! امروز روزیه که من مدل همین پینکی منتها قرمزش رو دیدم و یک دل نه صد دل عاشقش شدم! امروز همون روزیه که م همه ی تلاشش رو کرد تا مدل های دیگه ی لف تاف رو توی دل من جا کنه ولی موفق نشد! و در آخر بعد از چندین ساعت چرخیدن، فهمیدیم که همونی که از اول گفتم! من تا همین جاش بودم، بقیه ی کارهاش یعنی خریدنش و رو براه کردنش با م بود! امروز همون روزیه که رفتیم نهار خوردیم و من کادوی تولد م رو بعد از دو سه هفته تاخیر بهش دادم! امروز همون روزیه که نسکافه های اشانتیونمون رو یادمون رفت بخوریم، امروز همون روزیه که با م تا میدون سپاه رفتیم و من از اون ور رفتم نگاری رو که توی بیمارستان بود دیدم! امروز نه یعنی پارسال یه همچین روزی، یکی از بهترین و خاطره انگیزترین روزهای زندگیم بود، یه روز دوست داشتنی و خوب!
پی نوشت: هیچ وقت نمیتونم زحمات م رو جبران کنم، هر چند اون ناراحت شد از اینکه من خواستم زحماتش رو جبران کنم!
پی نوشت بعد: امروز وقت دکتر داشتم که بخیه هام رو بکشه ولی دکتر رفته فرانسه و معلوم نیست کی دوباره بهم وقت بده!
آخی نازی
خیلی جالب نوشتی خاطره هاتو
بهم سر بزن عسل
ای جان
پارسال این موقعها من کجا بودم؟...
...یادم نیست، ولی خوب مثه امسال نبودم
امروز همین سال چه جوری گذشت؟
چه میدونم والا !
امسال که حالتون خیلی خوبه
تعریف میکنم واستون
وای موفالکه لف تافت
ایشالله یه روز منم بیخرم
قلبونت بلم من!
ایشالا بخری شیرینی بدی