عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

مادری ها

چند روزی ( یعنی از چهارشنبه شب تا دیشب) مشغول خدمت رسانی به مادران بزرگ بودیم! چهارشنبه شب، مامان مریم اومد خونه امون، از اونجایی که بابا جلال رفته سرعین، زنگ زدیم و مامان مهرانگیز هم اومد خونه امون! واسه خودشون گل میگفتن و گل میشنفتن، هوس همه چی و همه جا رو هم داشتن! پنجشنبه بردیمشون بهشت زهرا و شاه عبدالعظیم، اولین بار بود میرفتم شاه عبدالعظیم، دیگه تعریف نمیکنم چقد گم کردم و چندین بار دور خودمون چرخیدیم تا به در شرقی حرم رسیدیم. بهشت زهرا یه کم سر راست تر بود، گیر هم داده بودن که بریم قم! مامان راضیشون کرد که بزاریم برای یه روز دیگه! وقتی میشستن کنار هم، از همه چی و همه جا تعریف میکردن، این از عروسش میگفت اون از عروساش میگفت! هیچ دردی هم سراغشون نمیومد، دیشب هر جفتشون قصد عزیمت به منازلشون رو کردن، امروز که مامان بهشون زنگ زد، دوباره از درد نالیدن! من نمیدونم چه حکمتیه که وقتی دور و برشون شلوغه هیچ دردی نیست، همین که تنها میشن، درد هم میاد سراغشون! الهی همیشه زنده باشن و سایه اشون بالای سر ما!

نظرات 1 + ارسال نظر
سعید یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 07:48 ب.ظ http://narkand.blogspot.com

آدم وقتی پیر میشه همه ی دردش تنهایی میشه، وقتی دورش پره دردی هم نداره. ان شالله همیشه زنده باشن


ان شالله

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد