عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

روزی برا خودم

امروز مال خودم بودم! یعنی وقتی چشم باز کردم اول جواب اس ام اس مینا رو دادم، بعد به رویا اس ام اس دادم و این بازی تا نزدیک ده طول کشید، بعد تازه از روی تخت بلند شدم، یه کم شیر خوردم، قرآنم رو خوندم، حاضر شدم و رفتم سمت مترو؛ بعد از چندین ماه مترو سوار شدم، یه کم افت فشار رو حس کردم، چیزی هم از توی مترو نخریدم، بعد از مترو رفتم سوار اتوبوس های بی آر تی شدم و به صورت له شده دو ایستگاه بعد پیاده شدم، اول خیابون وصال مثل همیشه دنبال اون خانوم بد اخلاق که مدیر مسیره تاکسی هاس گشتم و پیداش نکردم، داشتم با تلفن حرف میزدم که دکتر رو دیدم، آروم آروم پشت سرش حرکت کردم، یهو دیدم یه آقایی از اونور خیابون داره دست تکون میده، دقیق شدم و دیدم آقای ب خودمونه، منم براش دست تکون دادم، یه کم دم در سازمان وایسادم تا دکتر بره پایین و بعد وارد حیاط شدم، دو ساعت با آقای ن صحبت کردم و گفت چی شده که خانوم آ هم اومدن؟ گفتم هماهنگ کردیم! بعدشم هم عینهو بز سرم رو انداختم پایین و رفتم سمت آشپزخونه ی خودمون، بین راه به هیچ کس نگاه هم نکردم، دوستانم رو در راهرو پیدا کردم، توی لابی خودمون که الان دیگه متعلق به بخش بین الملل بود نشستیم و چندین دقیقه سخن راندیم، از همه چی و همه جا گفتیم، دوست نداشتم مهدیه  ندا رو اینجوری ناراضی ببینم، رویا هم بهمون پیوست، بعدش حریف ندا نشدیم واسه نهار و این شد که سر خود رفت و سفارش غذا داد( به جون ندا هنوزم عذاب وجدان دارم) مراسم تولد کاملا بی صدا اجرا شد، (الهی بمیرم واسه مظلومیتت!) بعدش نهار میل نمودیم، بچه ها اتاقشون رو نشونم دادن! اینقد متنفرم از یه همچین جو هایی که نگو! جو بخش ما با اینجایی که دیدم صدو هشتاد درجه فرق داشت! بعد هم مراسم خدافزی، رویا بالا کار داشت و منم رفتم توی اتاق نگهبانی و کلی آقای ن مخم رو خورد، از تغییرات گفت و از نارضایتی و از همه چی، صالحی رو هم توی حیات دیدم و سلام و احوال پرسی های معمولی رد و بدل شد، بعد از یه ربع رویا اومد، با هم از قدس قدم زنون رفتیم تا ولیعصر و از اونجا تا میدون با تاکسی رفتیم، نمیدونم منو کجا برد ولی یه پاساژ بود که رفتیم طبقه ی ششم، بعد رفتیم کتابفروشی و هیچ کتابی نداشت، بعد یه کم چرخیدیم و جدا شدیم، من واسه خودم پیاده اومدم تا طالقانی، از اونجا هم اومدم تا حافظ، دیگه خسته شدم و ماشین سوار شدم تا منزل! این یعنی روزی متعلق به خودت!

پی نوشت: فردا تولد عشقمه! تولدت مبارک عزیزم!
پی نوشت بعد: دکتر گفت اون حفره خیلی هم خوشخیمه و دو سه هفته ای خوب میشه!
پی نوشت بعد بعد: دیروز ییهویی من و مامان بعد از دکتر رفتیم امامزاده صالح! اینقده حال داد!

نظرات 2 + ارسال نظر
سعید چهارشنبه 21 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 06:02 ب.ظ http://narkand.blogspot.com

تولد ندا خانم بود؟ تولدشون مبارک، ایشالله همیشه به خوشی

پس امروز دوستارو دیدی و کلی خوش گذشته؟ :) خوشبختانه ما اینجا شبها بغل دوستامو می‌خوابیم البته با رعایت فاصله

بابت دندون هم خدا رو شکر، کی میری واسه دندون‌های سمت راستی؟

بابت پی‌نوشت اول هم، خوشت میاد ملت بهت گیر بدن دیگه D:

فردا تولدشه ولی ما امروز تولد گرفتیم!
اوهوم خیلی دلم تنگ شده بود واسه اشون
دوستی های ما با دوستی های شما فرخ میکنه
من که قرار نیست برم، میخوای واسه خودت وقت بگیرم!
اوهوم، دقیقا به خاطر همین اینجوری نوشتم، وگرنه میتونستم بنویسم فردا تولده نداس!

ندا شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:47 ق.ظ http://zolaletabnak.blogfa.com

قربونت برم الهی خیلی خوشحالم کردی دستت درد نکنه

فدات شم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد