اینجا نشستم ولی دلم اینجا نیست، نگاه میکنم حرف میزنم ولی ذهنم جای دیگه است، دوست دارم بیانیه صادر کنم ولی مراعات میکنم، دوست دارم یه عالمه فحش و بد و بیراه به زمونه بدم ولی نمیدم! بیشتر از همه از خودم حرصم میگیره که کاری ازم بر نمیاد! هر وقت هم خواستم ساکت نشینم، کاری کردم که خرابترش کردم. دیگه به چرا و چطورش کاری ندارم، فقط میخوام بخندی. هر کاری که قبلا میکردم و میخندیدی کردم ولی فایده نداشت! فقط یک ثانیه کافیه خودمو بزارم جای تو تا مثل تو شم. بهت حق میدم، درکت میکنم، به خاطر همین نمیتونم آبی باشم روی آتیشت، فقط خودت میتونی به خودت کمک کنی! کاش خودتو از بیرون میدیدی تا بفهمی خوردن قرص هایی که داره کار آرام بخش رو برات بازی میکنه، چی به سرت آورده. کاش می تونستم حرفایی بزنم که آرومت کنه، دیدی که زدم ولی بعدش پشیمون شدم و گفتم بهشون اعتقادی ندارم، صاف و زلالی، مثل بقیه نیستی که راحت ازش حرف بزنن و بهش تن بدن، داری جون میدی و دارم جون کندنت رو میبینم!
پی نوشت: خدا اگه مصیبت میده، حتما صبرشم میده!
پی نوشت بعد: خواستم یه پست شاد بنویسم تا شاید با خوندنش لااقل سه چهار دقیقه ذهنت رو منحرف کنم ولی نتوستم، غم تو غم منم هست، هنوز نتونستم باور کنم و بی خیالش شم
خدا مصیبت میده اما صبر نمیده، این بخودت بستگی داره که صبر داشتهباشی یا نه
:(
دیدن ِ حال بد ِ یه دوست خیلی سخته
می فهممت عزیزم
بهار جونم
تو خوب باش ، خب؟
غصه نخوری ها :*
:*