وقتی میخوام بنویسم، پلیر رو خاموش میکنم، اگه دارم حرف میزنم، گفته هام رو تموم میکنم، اگه تلویزیون روشن باشه، خاموشش میکنم، اگه پینکی رو برده باشم پیش مامان که هم به حرفاش گوش بدم و هم گودر بخونم، رو میارم توی اطاق،... خلاصه همه ی حواسم رو جمع میکنم واسه نوشتن، هرچند اگه حرف مهمی هم برای زدن نداشته باشم!
سه شنبه عروسی سمانه بود، یکی از دوستای دوران طفولیت، البته پدرهامون از قبلش یعنی از جبهه با هم رفیق بودن و این رفاقت ادامه داره تا الان،من هیچ علاقه ای به رفتن نداشتم و وقتی میخواستیم بریم مثل روزهای معمولی موهام رو از پشت جمع کردم و با کریپس بستم، به همین راحتی! دیروز داشتم توی آلبوم هام رو نگاه میکردم که بر خوردم به این عکس از من و سمانه! سمت راستی که صورتی پوشیده منم و کنارم سمانه! بیشتر عکس های من پشتشون تاریخ داره ولی این یکی چیزی ننوشته، ولی گمونم یکی دو سالم بوده!
پنجشنبه هفته ی پیش با مامان نشسته بودم و طبق معمول مامان داشت نقشه میکشید کجا ببردم که یه سری خرید کنه، قبل از ظهر بود، حدود ساعت ده، زنگ در رو زدن، اف اف رو برداشتم و گفتم کیه؟ یه صدای آشنا گفت سلام بهار خانوم هستن؟ من که صدا برام آشنا بود گفتم بله یه لحظه، و رفتم توی حیاط و در رو باز کردم! باورم نمیشد، نرگس بود همراه دختر دو ساله اش! آخرین باری که دیده بودمش یک سال بعد از پیش دانشگاهیمون بود و هنوز هیچ کدوممون دانشگاه نمیرفتیم، اون موقع تازه ازدواج کرده بود، حالا بعد از پنج شش سال دوباره دیدمش! هیچ تغییری نکرده بود، فقط همه ی وقتش رو واسه دخترش گذاشته بود، حدود نیم ساعتی پیشم موند و رفت، اون موقع بود که گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به بچه ها که نرگس رو دیدم!
پی نوشت: این عکس هم برای زمستون 65 میباشد، یک عدد من به همراه گهواره و عروسکم
پی نوشت بعد: متنفرم از محیط های کاری که با کارمنداشون مثل زندانیا برخورد میکنن! حتی فرصت نیم ساعت خوردن یه فنجون قهوه رو هم ازت میگیرن!!!
بچگیهات هم پینکی بودی
نینی هم بودی نینی نازی بودی، البته فک کنم واسه اینه که شبیه پسرها بودی!


خودمونیم ها، کوچولو که بودی چه زشت بودی، اخمو هم بودی
آره استثنا توی این عکس صورتی پوشیدم!
من کجام شبیه پسرا بوده؟؟؟ لپا رو ببین!
اخمو که الانم هستم ولی خودت زشت بودی