خب من دیروز تصمیم خودمو گرفتم و آدرس اتحادیه کتابفروشان رو هم پیدا کردم و همه ی قوانین رو هم خوندم واسه اینکه کتابفروشی بزنم، البته مدت هاست فکرش توی سرمه ولی وقتی دیروز ندا گفت پایه میباشد، این شد که من هم مصمم شدم که هر چه زودتر این کارها پیش بره! من واسه خودم نقشه میکشیدم، به بابا هم گفتم که میخوام برم اتحادیه و اینا، چیزی نگفت و این یعنی داره فکر میکنه! بعد از این ماجرا ها یهو دیشب یکی از دوستان زنگ زد و گفت یه شرکتی هست که مسؤل سایت میخواد، منم تو رو معرفی کردم و فردا ساعت 11 اونجا باش! نمیدونم یهویی این پیشنهاد کار از کجا دراومد و همه ی کارهای منو بهم ریخت، جالب اینجاست که من امروز همراه پدر گرامی رفتم و اون شرکت رو دیدم و جالبتر اینکه فرم پر کردم و جالبتر اینکه آقاهه گفت احتمالا هفته ی دیگه زنگ میزنم برای همکاری!!!!!!!!!!! یعنی منو داری الان!!! راستش رو بخواین خودم الان یه کم گیج میزنم بابت این موضوع، راستش دو دلم، شرکت خصوصیه! بیمه و اینا هم نداره! پروژه ای کار میکنن و ... راستش من هیچی از اونجایی که قراره برم واسه کار نمیدونم! الان هیچ حسی ندارم! نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت! این قضیه ی کار من هم شده عینهو خواستگار اومدن، یا اصلا هیچ خبری نیست، یا یهو چندین نفر با هم میان! خلاصه اینکه یهو دیدی من هفته ی دیگه شاغل شدم رفت!
خوب این یعنی مبارکه دیگه! باز هم بشین سبک و سنگین کن، چون بیمه هم نداره.
و این یعنی اینکه ما فعلاً کتاب فروشی رو بی خیال بشیم دیگه! حالا من هیچی، طفلی فاطیما چه دلشو صابون زده بود
هنوزم دو دلم!
نه من هنوزم امیدوارم خب
سلام
کاش کتاب فروشی بزنی...
کتاب فروشی خیلی شغل خوبیه بین شغل های آزاد
بدون استرس و مشغله فکری ...
هر روز هم اطلاعاتت زیاد تر میشه ....
بهار من تو وجودت میبینم که کاسب خوبی میشی
بزن تو گوش این کتاب فروشی اگه سرمایه اولیه لازمو داری..از من گفتن بود
کاش قسمت شه تا بزنم
والا هیچ شغلی بی استرس نیست، باید مراقب باشی که سرمایه از دست نره
سرمایه هم ندارم تازه! فکر کنم نزدیکه پونزده تومن سرمایه اولیه بخواد