صبح که بیدار شدم فکر نمیکردم امروز روز خاصی باشه، چون از صبح کمک مامان پای چرخ خیاطی بودم، وقتی ایمیلامو چک کردم تازه فهمیدم امروز یکی از اون روزهای خاصه!
ایمیلامو که باز کردم ده دوازده تا ایمیل داشتم، پنج تاش از سعید بود، همینطور از بالا به پایین شروع کردم به خوندن، به آخرین ایمیل سعید که رسیدم، یه گل خیلی خیلی خوشگل اول ایمیلش بود، همینطور که به آخر ایمیل رسیدم، اشکام سرازیر شد. تازه فهمیدم پنج سال پیش توی همچین روزی، از طریق وبلاگ هامون توی بلاگفا، همدیگه رو پیدا کردیم و همینطور روزها پشت هم گذشت تا رسید به امروز. اعتراف میکنم دوستی که توی تمام این سالها یک رنگ بوده و شخصیت حقیقی و مجازیش یکی بوده، همین سعید بوده! شاید به خاطر همین خصلت بود که رابطه ی صمیمی باهم داریم، چون هیچ کدوم آدمی نیستیم که با غریبه ها اخت شیم. توی این سالهایی که پام به اینترنت باز شد، با خیلی ها آشنا شدم و گذشتم، خیلی ها رو بعد از چند وقت شناختم و تازه فهمیدم توی این فضا، آدم ها اونجوری نشون نمیدن که هستن، این شد که تنها افرادی که بعد از پنج شش سال تونستم رابطمو باهاشون حفظ کنم رویا و سعید بودن( از پنج سال پیش تا الان).
خلاصه اینکه آدم باس قدر دوستی هاشو بدونه، یعنی اگه دوست خوب داری قدرشو بدون!
پی نوشت: الان دلم میخواد یه سر برم جنوب و بدم این خانوم های برقع به صورت، یه طرح خوشگل روی بازوم، یا روی کتفم، یا پایین کف دستم بکشه!
قربونت برم من. تو خودتم همینجوریای خوب. اون همه چیز که تو از من میدونی هیچکدوم از دوستایی که کنارم هستن نمیدونن
میبینم که عکس اون خانمه تو رو هم به هوس انداخت
گفتم الان میگی به خاطر اون عکسه استا! ولی نخیر، یکی از دوستان رفته بود قشم روی بازوش رو با حنا طرح خوشگل کشیده بودم، این شد که منم دلم خواست
اون عکس هم تأثیر داشته ولی
تکذیب میکنم