دیروز با ندا قرار گذاشتیم تا امروز همدیگه رو ببینیم، حالا بماند که این وسط از شب تا صبح چی ها که پیش نیومد و هی این قرار ما بهم خورد و از این حرفا1! ولی دست آخر ندا مردونگی کرد و کارهاش رو ول کرد و به دوست جونش یعنی من زنگ زد و خلاصه با یک ربع تاخیر از ساعت مقرر دیروز، سر قرار حاضر شدیم! دیروز کلی با هم صحبت ( دعوا بود حالا) که قرار شد ندا شیرینی بده! و این نهار هم باشه پای اون شیرینی! حالا بماند شیرینی چی ! ولی همین بس که خبر خیلی خیلی خوبی بود و نامرد تازه دیروز به من گفت! تا میای از این در و اون در حرف بزنی، ساعت یهو میگذره! یعنی چطور ساعت یهو میگذره؟ وقتی ما به هم میرسیم همه ی غم و غصه ها رو میزاریم کنار و فقط به با هم بودنمون فکر میکنیم و حرف هایی که میزنیم، اینه که ساعت یهو میگذره! تازه با یه جعبه خیلی جینگول غافلگیرش هم کردم!
پی نوشت: به من که خیلی خوش گذشت و روحیه ای تازه نصیبمان کرد
اضافه نوشت: در راستای هنر نمایی، انگشتر هم بافتم.
:)
:)
قربونت برم الهی به منم خیلی خوش گذشت مخصوصا اون ماءالشعیر داغش
عوضش اون همه سس آوردیم که جای خالی یخ ها رو بگیره واسمون
حالا دختره یا پسر؟
اگه منظورت رفیقه مورد نظره، پست رو خونده بودی خودت میفهمیدی
می گم سفارشم قبول میکنین خانم بهاران؟
یه انگشتر ببافین ولنتاین نزدیکه
بله مارشال
منتها من باید انگشت مبارکشون رو اول زیارت کنم تا بتونم اندازه دستشون در بیارم! با اجازه شما البته