این روزها روزهای پر باریه! از همه لحاظ!
هفته ی پیش که با مادر گرامی رفته بودم بازار روز خرید، یهو مادر گرامی یه آگهی مربی مهد کودک دید و گیر سه پیچ داد که همین الان زنگ بزن ببین چی میگه! گفتم اعصاب بچه ندارم! گفت حالا زنگ بزن! خلاصه زنگ زدیم و چون نزدیک بود از همونجا رفتیم ببینیم اصن چی هست، یه خونه شخصی بود که نصفشو مهد کرده بود و توی حیاط هم تاپ و سرسره و چرخ و فلک گذاشته بود! خانومه مهربون بود، فرم رو پر کردم و به یه سری از سوالا جواب دادم! گفت اینجا از ساعت هشت و نیم تا دوازده ظهره، هفت هشت تا بچه هم بیشتر نیستن، خلاصه گفت باهاتون تماس میگیرم. بعد یهو امروز صبح خانومه بهم زنگ زد و گفت شما استخدامی و از فردا بیا ببین ما چی کار میکنیم که تو هم همون کار رو بکنی، نیم ساعت بعد، من اومدم پای نت و خواستم به ندا خبر بدم، مثل هر روز هم سایتهای زیادی رو اعم از کاریابی باز کردم، دیدم یکی از سایتها پیغام درخواست کارمند دارم، و یکی از رزومه هام رو خوندن و درخواست دادن، دیدم تاریخش مال پنجشنبه بوده و از اونجایی که این روزها همش مهمون داشتیم و درگیر بودم، نتونسته بودم درست و حسابی این سایت ها رو بررسی کنم. جونم بگه براتون که پاشدم و بهشون زنگ زدم، خانوم منشی هم گفت دیگه استخدام نداریم و نا امیدانه قط کردم، کلا به هم ریختم، بعد به ندا گفتم تو هم زنگ بزن ببین همینو بهت میگه!، وقتی ندا زنگ زده بود، بهش گفته بود بیا برای بازاریابی و فرم پر کن، این شد که دوباره زنگ زدم و گفتم توی سایت برام پیغام گذاشتین، منشی هم وصل کرد به نمیدونم کی! با اون آقاهه حرف زدم و گفت بیا برای پر کردن فرم، منم یکی دو ساعت بعدش پا شدم و رفتم، چون نزدیک بود. رفتم و فرم پر کردم، فرمم رو بررسی کردن و دختره گفت اگه میتونید نیم ساعت بشینین تا با رئیس مصاحبه داشته باشید، منم کلاس گذاشتم و گفتم میرم جایی و برمیگردم، رفتم یه دوری زدم و به مامان گزارش دادم و همون موقع یهو هوا طوفانی شد و برگشتم، دیدم دو نفر دیگه اومدن، یه نفر هم توی اتاق بود و چند دقیقه بعد یه نفر دیگه هم اومد، حالا مگه این مصاحبه تموم میشد! همچین استرس گرفته بودیم که نگو! بعد که اون خانومه اومد بیرون، من رو صدا کردن، منم رفتم، آقاهه که فهمیدم رئیسه، کلی حرف زد و کار رو توضیح داد و من حرف زدم، گفت این کار رو میخوایم بکنیم، گفتم آشنا دارم، گفت اون کار رو میخوایم بکنیم، گفتم آشنا دارم، خلاصه کلی تعریف کار و اینا شد و در آخر هم گفت آخر هفته باهاتون تماس میگیریم! چون دختر این آقاهه هم اونجا کار میکرد، همه کارمند ها میخواست که خانوم باشن! یه چیز جالب دیگه اینکه آدرس وبلاگ رو هم توی فرم استخدام میخواست! اینم از جریان کار ما! حالا معلوم نیست اینم مثل قبلی ها بشه یا نه! فعلا که فردا صبح میرم مهد کودک تا ببینم چی پیش میاد!
پی نوشت: اصن خدایی بود من دیشب رفتم کفش خریدم و مانتو دیدم!
پی نوشت بعد: هر چی قسمت باشه! کار خوبیه، سایت معتبری میشه، هر چند الان آزمایشیه!
تو واقعاً حال و حوصلهی بچه نداری؟ البته با هف هشتا وروجک سر کردن کار راحتی هم نیست! در هر صورت فک نکنم با اوضاع کمرت، خیلی این کار مناسبت باشه
ایشالله این کاره قسمتت میشه :)
نه دیگه تا این حد!
کلا هشت تا بچه ان، کار خاصی نیست گمونم، فعلا که خوشم اومده
هر چی قسمت باشه
از الان گفته باشم من دوتا شیرینی ازت می گیرم یک به خاطر نوزدهم یکی ام اگه استخدام بشی چون
این من بودم که باز هم مثل همیشه در یک اقدام فداکارانه به آن خانم خوش اخلاق زنگ زدم و دوباره روزنه های امید را در میان قلبت گشودم.
قربونت برم من! دو تا چیه! یه شیرینی فروشی برات میگیرم
اصن به خاطر همین مرامته که عاشقتم