عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

عشق همینجاست!!!‏

تو کجایی؟‏

تکنولوژِی

چند ماهه میخوام گوشیمو عوض کنم، احتمال نود درصد سونی اریکسون میخرم دوباره، چند تا مدل هم دیدم، ولی فعلا بودجه ام کمه و منتظرم یکی دو ماه بگذره تا بتونم اون مدل های چهارصد یا پونصدی رو بگیرم! ولی از دیروز تا حالا مدام به فکر گوشی ام، حالا چرا! دیروز بعد از مدت ها ، سر صبر گوشیم رو گرفتم دستم و داشتم وارسیش میکردم که یهو متوجه شدم در پوش باطریش نیمه بازه! اول فکر کردم اشتباه دیدم، بعد که دوباره دقت کردم، دیدم نه درسته، در رو باز کردم دیدم تمام خارهای سمت چپ درپوش شکسته و این باعث باز موندن در شده! غصه ام گرفت حسابی! آخرین باری که در پوش باطری رو باز کردم نمیدونم کی بود، ولی میدونم سالم بود اون موقع! از اونایی هم نیستم که هی سیم کارت در بیارم! نمیدونم چرا اینجوری شد! اینه که از دیروز تا حالا هی گوشیم رو میگیرم دستم و هی نگاش میکنم  و با انگشتم درش رو محکم میکنم ولی دوباره باز میشه و ناراحت میشم! امروز هم به مامان گفتم پاشو بریم علاءالدین شاید توی این مغازه های دست دوم بتونم درپوشش رو پیدا کنم! ولی مامان گفت دو ماه صبر کنی هیچ اتفاقی نمیافته! طفلک گوشیم، اون موقع که قصد عوض کردنش رو داشتم، کلی خواستگار داشت! اما الان نمیدونم کسی خواهانش هست یا نه!
چند روز پیش دنبال یه سری اطلاعات بودم که توی ورق نوشته بودم و گذاشته بودم توی کیف لپ تاپ. وقتی درش رو باز کردم و دو تا زیپ هاشم تا نیمه باز کردم، داشتم از تعجب ریش در میاوردم! ( جدیده، به جا شاخ در میارن) باورم نمیشد، فلشم کنار اون ورقه، ساکت نشسته بود و داشت منو نگاه میکرد! اصلا امکان نداشت! من یک هفته ای که دنبالش همه جا رو گشتم، هر روزش همه ی خرت و پرت های کیف رو میریختم بیرون و سر و ته میکردم و هی تکونش میدادم، اگه اونجا بود حتما می افتاد! بگذریم، فلشم بعد از چند ماه پیدا شد! دارم شک میکنم به اینکه روح توی خونه امونه! طفلک چقد ندا رو فرستادم زیر میزها دنبالش بگرده! از همین جا معذرت میخوام خب قربونت برم!

پی نوشت: از سبزی هایی که کاشتم فقط تربچه ها هی در میان، نمیدونم چرا بقیه اشون خوابن!
پی نوشت بعد بعد: این روزها با اینکه کار خاصی نمیکنم، ولی هی وقت کم میارم!
پی نوشت بعد بعد بعد: اینم وضعیت گوشیم!

خواب تو خواب

امروز یکی از روزهای خوبه!
دیشب خواب مرجان و سارا رو دیدم، امروز که به مرجان زنگ زدم، گفت به سارا زنگ بزن تا خبر خوب بهت بده! وقتی به سارا زنگ زدم فهمیدم به جرگه مادرا پیوسته! کلی جیغ و هوار کردیم با هم!
الان خیلی خوچحالم


پی نوشت: الهی همه ی اونایی که در انتظار بچه ان، به زودی بچه دار شن
پی نوشت بعد: پریشب خواب سونامی دیدم، انگار امسال هم قرار نیست از دست این سونامی راحت شم!

...

از دیروز تا الان یه جوری شدم، دیروز توی گودر یه چیزایی خوندم در موردش ، صفحه ی فرفر رو هم باز کردم، ولی چیزی نفهمیدم، تا اینکه از رویا پرسیدم دقیقا قضیه چیه و ماجرا رو برام تعریف کرد، تازه فهمیدم چی شده و دوباره گودر و فرفر رو نگاه کردم! حس بدی به جامعه های مجازی پیدا کردم، بچه هایی که توی لیست دوستانم بودن، حتی توی ساب های گودر، مخفیانه دست به کارهایی زدن برای ... آدم دیگه نمیتونه به چشماش اعتماد کنه! کار کثیفیه! اینکه به کسی نزدیک بشی برای اینکه ازش اطلاعات بگیری برای... اعصابی از من خورد شد از دیروز! کاری به این طرف و اون طرفش ندارم، کلا متنفر شدم از این آدمایی که حاضرن به خاطر منافعشون به اسم دوستی وارد زندگیت شن!


پی نوشت: خدا همه رو به راه راست هدایت کنه

و ِجتــِـبــِل

نوشته بودم قبل از عید با سارا رفتم باغ گل و یه گلدون گوجه گیلاسی گرفتیم، حالا یکی از گوجه ها اینقدر قرمز شده بود که امروز چیدمش! البته قبل از چیدنش ازشون عکس هم گرفتم تا بزارم اینجا! توی این یه هفته که نارنجی شد و داشت کامل قرمز میشد، هر کی اومد خونه امون، قربون صدقه اش رفت! بعد تازه همه میگفتن پس کو فلفلات؟ پس کو ریحونات؟ خبر ندارن که دیگه بذر ریحون ندارم و بوته فلفلم زیر بارون موند و خراب شد! ولی به جاش امروز یه عالمه باغبونی کردم که امیدوارم سالم سر از خاک بیرون بیارن و رشد کنن! میدونم فصل کاشتن نرگس پاییزه، ولی من چند تا پیازش رو داشتم و از ترس اینکه تا پاییز خراب شن، امروز کاشتم، کنار نرگس ها تربچه کاشتم، توی یه گلدون، فلفل مکزیکی کاشتم و توی گلدون دیگه فلفل قلمی! امروز کلی وقتم رو به خودم اختصاص دادم و اینجور کارها کردم!

پی نوشت:این عکس بوته گوجه گیلاسیمه، یه دونه دیگه از گوجه ها داره رنگش تغییر میکنه!
پی نوشت بعد: بهش میگم بیا بوست کنم، امروز کلی بهت فحش دادم، میگه نمیخواد زحمت بکشی!!! اینم از دوست جون ما
پی نوشت بعد بعد بعد: دو هفته است میخوام برنامه بریزم ندا رو پنجشنبه ببرم تجریش، هی جور نمیشه! هر چند ایشون بلدن با یکی دیگه(منظورم فک و فامیله) برن

بی تو از آن کوچه گذشتم

دیروز همینکه پام رو گذاشتم روی پله برقی، یهو دلم ریخت! چشمام رو بستم تا نبینم! ولی اون چیزی که من میدیدم با چشمام نبود که با بستنش نشه دید! دلم میخواست همونجا بشینم و گریه کنم بلکن سبک شم! ولی تنها کاری که کردم دور زدن بود که اون مسیر رو تکرار نکنم! فضای اون روز خیلی خلوت بود ولی دیروز اونجا شلوغ بود، اصن یه وضعی بود اون لحظه! هر چی بوده گذشته ولی یه جاهایی هست که وقتی تنها میری... توضیح دادن نمیخواد، فقط باید فراموش کرد. امیدوارم دیگه هیچ وقت اونجا نرم